خیلی وقته اینجا سری نزدم نه اینکه دلم نخواد بلکه سرم خیلی شلوغه آخه توی این مدت شدم دانشجوی ارشد واقعا خیلی سخته مخصوصا توی دانشگاه شیراز که خیلی روی مقاله نوشتن حساسند توی این ترم ۶ واحد دارم که اندازه ۲۰ واحد کارشناسی کار داره راستی امروز اولین باران پاییزی شیراز داره میاد و اینکه توی هفته جدید قراره داداشم عقد کنه یه ازدواج کاملا سنتی امیدوارم نفر بعدی خانواده که ازدواج میکنه من باشم ولی نه سنتی بلکه با شناخت کامل فعلا
نوشته شده توسط غریب اشنا در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت
دیروز آخرین امتحانم را دادم و بعدش با خیلی از بچه ها رفتیم باغ ارم مثلا برای خداحافظی . از حرفایی که توی این ۴ سال توی دلمون مونده بود گفتیم از خاطراتمون از فکرامون نسبت به هم و خیلی چیزای دیگه خیلی خوش گذشت توی این ۴ سال فهمیدم که دانشگاه واقعا آش دهن سوزی نیست ولی همه حداقل یک بار باید امتحانش کنند بعد از این ۴ سال بچه هامون چند دسته شدند یک عده که ازدواج کردند می رن دنبال خونه و زندگی و شوهر داری و ... یه عده مثل خودم که فوق قبول شدند می ریم دنبال درس حداقل تا ۲ سال دیگه و یه عده هم که جزء ۲ تا دسته اول نیستند یا می شینند درس می خونند تا فوق قبول بشند یا می رن دنبال کار و یا منتظر شوهر توی خونه میشینند . ته ۴ سال لیسانس گرفتن هم همینه . توی این ۴ سال چه دعواهایی که نکردیم چه خنده هایی چقدر استادها را مسخره کردیم چقدر پشت سر پسرای کلاسمون حرف زدیم دردسرهای ثبت نام هر ترم تحصن هایی که باعث شد حتی ۳ هفته کلاسها تق و لق باشه خیلی خوش گذشت باید بکشی تا بفهمی چی میگم منی که دوباره توی همین دانشگاه فوق قبول شدم اینقدر این ۲روز آخری گریه کردم که نگو خدا به داد بقیه برسه
القصه دوره لیسانس هم به خاطره ها پیوست تا ببینیم بعد چی میشه .راستی عشقم هم پرید اگه رفتید دانشگاه هرگز عاشق نشوید
نوشته شده توسط غریب اشنا در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت 6:24 موضوع | لینک ثابت
الآن کلی سوال بی جواب توی ذهنم هست شک دارم باید به گوشهام اعتماد کنم یا چشمام دیگه میشه به کی اعتماد کرد ؟ خسته ام خسته . این آقا که ۴ سال منو علاف خودش کرده دیروز به طور اتفاقی از یکی از دوستام که اصلا در جریان رابطه ما نیست شنیدم تلفنی با یکی از دخترای دیگه کلاس رابطه داره خیلی سعی کردم جلوی دوستم و مامانم ضایع بازی درنیاورم ولی باورم نمی شد چرا با من این کارو کرد با احساساتم و شخصیتم بازی شد اصلا با عقل جور در نمیاد این دختره با اون آقا مثل اینه که بگید توی روز ماه دراومده اه به من هرجوری که کردم تا شاید فکر بد نکنم نشد آب پاکی ریخته شد روی دستم لعنت به هر چی پسره
نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت
جمکران ، آه جمکران . هفته پیش برای شب نیمه شعبان و صبح آن در جمکران بودم چه جای باصفایی بار اول بود که می رفتم ولی یه حس غریب و ناشناخته داشتم انگار بارها به اونجا رفته بودم و یه حسی بهم می گفت باز هم میام خیلی دلچسب بود قبلش هم به حرم شاه عبدالعظیم و حرم حضرت معصومه رفتم عالی بود ای کاش باز هم تکرار شود .
نوشته شده توسط غریب اشنا در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت
سه شنبه با صمیمی ترین دوستم رفتم واسه سونوگرافی تخصصی برای بچه فکر کنید همه عالم و آدم با همه روشهای سنتی و نیمه سنتی می گفتند بچه پسره ولی دختر شد نیم وجبی همه رو سرکار گذاشت قراره فعلاْ اسمش رو رها بگذارند تا بعد چی میشه وقتی یه بچه به دنیا میاد نشون میده که خداوند از آدمها ناامید نشده واسه رها و خانواده اش آرزو می کنم یه دنیا خوشحالی موفقیت و سعادت پیش رو داشته باشند .
نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه نهم مرداد 1388 ساعت 10:51 موضوع | لینک ثابت
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد
یک نفر هست که اینجا
بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها به تو می اندیشد
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد
یک نفر هست که همه احساسش را
همه هستی و دنیایش را
به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دعایش این است
زیر این سقف بلند
هر کجا هستی
به سلامت باش
و دلت همواره
محو شادی و تبسم باشد
مهربانم ای خوب
یاد قلبت باشد که به یادم باشی
نوشته شده توسط غریب اشنا در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 9:46 موضوع | لینک ثابت
بعضی وقتها از خودم می پرسم چرا اینقدر طلاق زیاد شده و صد البته همیشه کسایی هستند که نظرات زیادی می دهند ولی چند وقت پیش که به این مسئله فکر میکردم اتفاقی افتاد که تا حدودی ذهن من رو روشن کرد . برای یکی از دوستانم خواستگار می خواست بیاد البته اون آقا معیاراشو گفته بود و واسطه دوستم رو معرفی کرده بود معیارهای آقا چی بود؟ دختری می خواهم سفید باشه قد بلند نباشه لیسانس داشته باشه چاق نباشه و ... خیلی خنده داره اگه برای من چنین موردی پیش می اومد بی برو برگرد اجازه خواستگاری اومدن نمی دادم جالب اینجاست که دوست من که به اصطلاح تحصیل کرده است چه معیاری داشت . شوهر من باید قدش بلند باشه قیافه اش خوشگل باشه و ... . البته من می دونم که ظاهر هم مهمه و باید به اون هم بها داد ولی هیچ کدوم از اخلاق رفتار کردار اصالت خانوادگی. صجبت نکردند البته به نظر من خد را شکر که این وصلت سر نگرفت چون ممکن بود با این معیارها خدای نکرده به آمار طلاق بیفزایند .
نوشته شده توسط غریب اشنا در شنبه ششم تیر 1388 ساعت 10:16 موضوع | لینک ثابت
این روزا روزای داغی واسه بچه هایی که می خواهند کنکور بدهند و خیلی ها هم همه آیندشون رو به نتایج اون گره زدند من هم دوتا کنکور شرکت کردم یکی کنکور کارشناسی و دیگری کارشناسی ارشد . اگه بخوام حال و هوای این دو تا را مقایسه کنم باید بگم که کارشناسی بخاطر اینکه بیشتر مردم ازش خبر دارند یه جور احساس مهم شدن می دهد . شب کنکور کارشناسی بهترین خواب تمام عمرم رو رفتم وقتی یادم میاد هم لذت می برم ولی شب کنکور ارشد انگار تمام دنیا روی سرم ریختند خیلی گریه کردم واسه کنکور کارشناسی خیلی خوندم البته نتیجه ام بد نشد ولی عالی هم نشد ۲۰۹۰ شدم البته توی شهر خودمون توی دانشگاه دولتی قبول شدم خدا را شکر . وقتی امتحان می دادم هیچ احساس خاصی نداشتم و بعد از امتحان هم برام اصلاْ مهم نبود . ولی واسه ارشد صبح روز امتحان دندون درد گرفتم و هر سوالی رو که جواب می دادم به نتایجش فکر می کردم تازه بعد از کنکور هم حدود یک ماه دندون درد عصبی گرفتم و هر روز هم نگران نتایج . البته وقتی ارشد دادم نمی دونم چه احساسی بود انگار بال درآورده بودم خیلی خوشحال بودم و نتیجه ارشد رتبه ۱۵ شد . البته توی کارشناسی سختگیری خانواده ها و همینجور توجه رسانه ها و مردم و صد البته سختگیری بیشتر مراقب ها باعث شده متل یه غول به نظر بیاد . بهرحال من از طرف خودم که دو تا کنکور دادم و به نظرم توی دوتاش موفق شدم امیدوارم هرکس نتیجه زحماتشو ببینه و اینو هم بدونه دانشگاه آخر دنیا نیست .
نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 9:28 موضوع | لینک ثابت
من بنابه رشته ای که می خونم شناختی از میرحسین موسوی داشتم و به او احترام می گذاشتم و البته در انتخابات به او رای ندادم ولی همیشه حتی در ایام انتخابات اگر کسی به وی توهینی می کرد از او حمایت می کردم ولی بعد از انتخابات و این روزها رفتاری از او می بینم که نظر من و می دونم خیلی های دیگه از خودش را برگردونده میرحسین حرف از قانون گرایی می زد ولی خودش بی قانون ترین رفتار را داشته باید به او گفت این انتخاباتی که اونو غیرقانونی میدونی همونیه که دوست تو آقای خاتمی رو ۸ سال رئیس جمهور کشور کرد از اخلاق گرایی حرف می زنه ولی رفتارش ضد اخلاقی است از عزت ایران صحبت می کنه ولی باید ازش پرسید با این رفتارا ایران عزیز شد در هر ده کلمه ای که می گفت ۶تاش امام و دوران جنگ بود ولی کاری کرد که فقط از منافقین برمیاد و مدام به آسیاب دشمن آب می ریخت با ادعای عصر جاهلیت و قوم گرایی که حالا کارش از نخ نما شدن هم میگذره ادعای رئیس جمهور شدن دارد نه آقای موسوی مردم ایران می فهمند چه کسی برای صندلی ریاست جمهوری له له می زند توی دانشگاه شیراز که خودم من هم بدوم گفتی ارزش نداره برای یه پست آدم آخرتش رو از دست بده حالا فکر می کنی آخرتت رو آباد کردی از نظر من شما فقط یک ورشکسته سیاسی هستید
نوشته شده توسط غریب اشنا در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 10:50 موضوع | لینک ثابت
بالاخره ۲۲ خرداد رسید من هم مثل خیلی های دیگه به یک نفر رای دادم ولی ترجیح می دهم نگم چه کسی محافظه کاری را کیف کردید؟ ولی اینو می خوام بگم که من ساعت هشت و پنج دقیقه از خونه زدم بیرون و دو دقیقه بعد حوزه انتخابی بودم باورتون میشه نفر ۲۵ بودم اونهم توی یک صف جدا از آقایون اگه صف مختلط بود که ۵۰ هم نبودم خلاصه تازه رای دادیم و اومدم فکر می کنم این دفعه از دفعات قبل بیشتر رای بدهند آدم های پیر که روی ما رو سفید کردند یا خانمی با پای شکسته اومده بود خلاصه اینکه ایوالله به غیرت ایرانی و امیدوارم که اصلح ترین فرد رئیس جمهور شود
نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 ساعت 9:13 موضوع | لینک ثابت
جواب ارشد اومد اونقدر برام غافلگیر کننده بود که تا لحظاتی فقط بهش خیره شده بودم برای خودم باور نکردنی بود البته من بچه درس خونی هستم معدل کلم تا ترم هفت ۸۰/۱۷ است ولی برای درس خوندن مخصوصاْ از مهر تا پایان امتحانات ترم مشکلاتی داشتم دچار کمبود روحیه و انگیزه شده بودم ولی حالا رتبه ام ۱۵ شده رتبه ای که حتی توی خواب هم نمی دیدم اینو فقط لطف خدا و دعاهای کسایی می دونم که برام دعا می کردند خدایا خودت کمکم کن تا بتونم از این مرحله سرافراز بیرون بیام هنوز نرفتم دانشگاه تا ببینم بقیه همکلاسی ها چه کردند ولی امیدوارم هرکس رتبه اش خوب شده باشه خدا بهش ظرفیت بده و هرکس هم خوب نشده خدا بهش امید و صبر بده تا این مرحله را پشت سر بگذاره قانون جاذبه میگه چیزی رو که با همه وجود میخوای جذب می کنی بهش فکر کنید
نوشته شده توسط غریب اشنا در شنبه دوم خرداد 1388 ساعت 7:4 موضوع | لینک ثابت
خیلی وقت بود اینجا چیزی ننوشتم امتحان ارشد که دیگه چیزی نمونده تا جوابش بیاد و خیلی عوامل دیگه باعث شد ولی چیزی که منو راضی کرد اینجا چیزی بنویسم اتفاقی بود که چهارشنبه پیش افتاد من باید سرکلاس در مورد ایل قشقایی و نقش این ایل در تاریخ و فرهنگ ایران کنفرانس می دادم ولی اصلاْ حال تحقیق نداشتم یک دفعه به خودم اومدم و دیدم فقط ۱۰ روز فرصت دارم پس اول یه سری به اینترنت زدم و از بچه های قشقایی کمک خواستم که واقعاْ دستشون درد نکنه بعد هم یه سری به کتابخونه دانشگاه شب قبل از کنفرانس هم تا ساعت ۱۰ شب هنوز مطالبم جمع و جور نشده بود خلاصه نمی دونم چه جوری اون همه مطلب را یکی دو ساعته نوشتم و خوندم تا برای ساعت ۸ صبح فردا آمادگی داشته باشم فرداش اتوبوس تصادف کرد پیش خودم فکر کردم وای عجب روزی دیر هم رسیدم یعنی وقتی داشتم خلاصه ای از کارم رو روی وایت برد می نوشتم استاد اومد همه کلاس سکوت بود هیجان خاصی نداشتم ولی نمی دونم چرا اینقدر راحت بود بعد تشکر یکی از بچه ها به خاطر چهارسال زحمت استاد و صحبتهای استاد به من این فرصت را داد تا بیشتر آماده بشوم وقتی استاد ازم خواست تا برم جلوی کلاس و شروع کنم من هم بلند شدم اول چکیده تحقیقم را به بچه ها دادم خدا وکیلی هم شکلش و هم مطالبش از همه بچه ها تا حالا بهتر بود شروع کردم اصلاْ نمی دونید چه حالی بود فقط با یک بار خوندن همه اون مطالب با جزئیات ریز و درشتش رو حفظ بودم به جز یه مواردی کم که نگاهی به نوشته هام می انداختم کاملاْ مسلط بودم در حالیکه روح آرمانگر خودم باز راضی نبود استاد سختگیر ما گفت آفرین عالی بود نحوه تسلطتت ارائه ات و ... باور نکردنی بود اصلاْ باورم نمی شد همه می گفتند خیلی خیلی خوب بود و وقتی هم تموم شد اول خود استاد بعد هم بقیه بچه ها برام شروع کردند به دست زدن البته لازم به توضیحه توی کلاسای ما هیچ وقت برای فرد کنفرانس دهنده دست نمی زنند چون تکلیفش رو انجام داده واین یه اتفاق نادر بود که شروع کننده اش خود استاد بود با همه این حرف ها من خودم به شخصه فکر می کنم روح دلاوران قشقایی مردان و زنان بزرگش می خواست که من شرح دلاوریشان را اینقدر عالی مطرح کنم تا بعد
نوشته شده توسط غریب اشنا در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 ساعت 9:15 موضوع | لینک ثابت
بعد از این همه وقت اومدم دارم می نویسم نمی دونم چکار کنم چهارشنبه این هفته قراره برام خواستگار بیاد و من نمی دونم این یکی رو باید چکار کنم؟ آیا لازمه به عشقم همه چیز رو بگم توی این شرایطی که اون به آرامش نیاز داره نمی دونم این بار دیگه چطوری خانواده ام را دست به سر کنم؟ واقعاْ درمانده ام؟
نوشته شده توسط غریب اشنا در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 6:34 موضوع | لینک ثابت
خیلی دلم پره حیف که به خودم قول دادم این سال آخری نه از کسی دلخور بشم نه بزارم کسی از دستم ناراحت بشه ولی چکار کنم وقتی معنی بعضی از رفتارهای پسرا رو نمی فهمم سه سال منتظر یه نفر بودن خیلی سخت نیست ولی برای کسی که هر روز این سه سال پر از اضطراب و استرس هست چطور؟ یه ذره هم حاضر نیست حرکت کنه نمی دونم باید چکار کنم من هیچ وقت اون را مطمئن نکردم که بهش علاقه دارم ولی انگار خیالش خیلی تخته که سال به سال دریغ از پارسال ! خیلی نگرانم نمی دونم چش شده که اینقدر برنامه های خودش برای زندگی اش یادش رفته کمتر از یک ساله پیش وقتی حرف ارشد پیش اومد گفت من منابع رو گرفتم همه حتماْ باید یکبار ارشد امتحان بدهند ولی حالا میگه نمیخوام امتحان بدم یکی از دوستام معتقده اون دوست نداره همسرش از خودش بالاتر باشه ولی من چه جوری باید بهش حالی کنم تفاوتهای ما به معنی برتری یکی بر دیگری نیست بعضی وقتها دلم میخواد دوستش رو از کره زمین بندازم بیرون چون دارم می بینم چطوری از وقتی با هم قاطی شدند من دارم فراموش میشوم توی این روزهایی که به آرامش نیاز دارم داغونم واقعاْ رفتار خیلی از آقایون از خانمها پیچیده تره بعضی وقتها دلم میگه برای اینکه یک حرکتی کنه به یه همکلاسیم که خیلی هم منتظره روی خوش نشون بدم شاید حسادتش گل کنه ولی دلم نمیاد به خاطر خودم و خواسته هام احساسات یه نفر را بازیچه کنم خدایا کمکم کن
نوشته شده توسط غریب اشنا در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت
این فیلم مثل هیچکس باعث شده که بعضی وقتها فکر کنم همه چیز توی زندگی ماها تکرار میشه تلاش داداشی برای بهتر زندگی کردن خانواده اش و نمک نشناسی بعضی از اونا من رو یاد زندگی یه نفر توی فامیل خودمون می ندازه کسی که حتی خیلی وقتها از بچه های خودش هم میزنه تا به برادرها و خواهرهاش توجه بیشتری بکنه ولی وقت خوشی کردن که میشه طرف آدم بده میشه ولی هروقت بخوان برن مثلاْ بیمارستان یا هر اتفاق بد پای او را وسط می کشند ولی خودشون حتی حاضر نیستند یه قدم واسه رفع مشکلات اون بردارند خیلی دنیای کثیفیه واسه همین وقتی این فیلم رو می بینم به یاد اون فرد عزیز اشک میریزم و دوست دارم انتقامی که از این خواهرها و برادرهای این طرف گرفته نشده از اونایی که توی فیلم نمک نشناسند گرفته بشه حالا معنی دست بی نمک رو میفهمم وچه معنی تلخی داره معنایی که مفهوم دل شکسته شدن آدمهای درست و حسابی رو هم همراه داره
نوشته شده توسط غریب اشنا در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 9:25 موضوع | لینک ثابت
جوانی یک انگیزه یه وبلاگ از آقا مهدیه که قبلاً وب دور تسلسل رو داشت حتماً یه سر بزنید روحیه میده برای آقا مهدی خوشحالم که اینقدر پر انرژی برگشته امیدوارم همیشه اینطور باشه و بدونه که یه روز میرسه که غمها هم واسه انسان شیرین میشند شاید الآن مزه تلخش بیشتر باشه و زمان باعث شیرینی اونها میشه و بعضی وقتها باعث رشد آدمها پس غمهاتو دست کم نگیر
نوشته شده توسط غریب اشنا در جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 5:36 موضوع | لینک ثابت
بعد از مدتها اومدم یه چیزی بنویسم این اینترنت هم هی قطع و وصل میشه میدونی خیلی دلم واسه نوشتن تنگ شده ولی دست و دلم هم نمی ره الآن هم واسه خاطر دلم دستامو راضی کردم چند خطی بنویسم این روزا همه اش به این فکر میکنم یکساله دیگه مونده که درسم تموم بشه و دیگه ممکنه نبینمش آیا از طرف اون کاری انجام میشه یا نه ؟ آیا اونم میخواد که این رابطه ادامه پیدا کنه یا نه ؟ حدود یک ماه و نیم دیگه که رفتم دانشگاه میفهم نه اینکه ازش بپرسم از رفتارش میفهمم تا بعد
نوشته شده توسط غریب اشنا در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 5:28 موضوع | لینک ثابت
در حالی که از حدود یک ماه پیش واسه یه همچین روزی تدارک دیده بودم ولی یه اتفاق ناخواسته تمام برنامه هامو بهم زد دایی من که بعد از بیست و چند سال قرار بود بچه دار بشه در حالیکه دکترها وقتش رو اوایل مرداد پیش بینی کردند درست قبل از روز مادر بچه اش بدنیا اومد البته خدایا شکرت که سالم اومد ولی من میخوام بدونم یه بچه با یک کیلو و نهصد گرم وزن و شصت سانتیمتر قد چرا باید اینقدر ذهن همه رو مشغول کنه که مامانم ماها رو نادیده بگیره آخه هممون باید بریم خونه دایی و من ساعت یازده شب وقتی مامانم اصلاْ حوصله نداره کادوش رو بدهم و نفهمیدم خوشش اومد یا نه ؟ آخه یکی نیست بگه چی میشد یه کم دیرتر تشریف میاوردی از همه بدتر در حالیکه حسابی عصبانی هستم هم باید به همه تبریک بگی و خودتو خوشحال نشون بدی البته دندون درد بابام به کارم اومد و بخاطر بابام شب اومدیم خونه خودمون وگرنه باید شب هم اونجا می موندیم با همه این اوصاف فقط می خوام بگم مامان گلم دوست دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط غریب اشنا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت
سالهاست که پرسپولیسی ام ولی حتی از قهرمانی این تیم هم چیزی ننوشتم ولی دلم نیومد توی روزی که افشین داره ایران رو ترک میکنه از اونم ننویسم در واقع افشین قطبی من و میدونم خیلی های دیگه رو دوباره طرفدار پرسپولیس کرد اون همون رفتاری رو که سالها دوست داشتم از یک مربی ببینم انجام میداد اون به من یاد داد تا آفتاب لب بام است امید است نمی دونم چه جوری وقتی می باخت اونقدر خونسرد بود توی هر حادثه ای یه چیز مثبت پیدا می کرد حالا که فکر میکنم شاید الآن واسه ماها افشین هم یکی باشه که اومده و میره ولی می دونم حسرت نبودنش سال دیگه یا حتی سالهای دیگه هم بیشتر میشه اون مردی بود که روشنفکر و عامی باسواد و بی سواد فوتبالی و غیرفوتبالی و... دوستش داشتند و بهش احترام می گذاشتند خداحافظ جنتلمن خداحافظ مردی که طعم تلخ تنهایی رو چشیدی خداحافظ مرد فرداها و خداحافظ امپراتور
نوشته شده توسط غریب اشنا در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 23:15 موضوع | لینک ثابت
تا حالا شده با کسی دوستی کنید و بعد از یه مدتی ببینید رو اعصابتونه واقعاْ بعضی رفتارها اصلاْ به مزاج خیلی ها خوش نمیاد برای خودم متاسفم که نزدیک ۳ سال شاید هم بیشتر وقت تلف کردم توی هر کسی رفتارهای خوب هم پیدا می شه ولی بیشتر اوقات رفتارهای بده که توی ذهنها می مونه دوروبر من هم تا این اواخر کسی بود که بعضی مواقع رفتاهاش جلوی چشمم بود همیشه چیزی نمی گفتم چون اونقدر غیرقابل تحمل نبود ولی حالا یعنی ۳ هفته ای میشه که آشکارا اون چیزایی که برای من مهمه و اونم می دونه و حتی یه مدتی در دفاع از اون از من داغتر بود فراموش کرده و رفتار ضد اون رو انجام میده حتی تذکرهای پنهان و آشکار من یا یکی از دوستان مشترکمون هم اثری نداره من هم توی هفته گذشته خیالم رو راحت کردم یعنی رهاش کردم در واقع می خوام از این به بعد فقط ارتباطم با اون توی یه سلام علیک خلاصه بشه شما هم اگه دیدید از یه رابطه دارید ضرر می کنید بهتره رهاش کنید قرار نیست همه دنیا رو عوض کنیم ولی داغون بشیم
نوشته شده توسط غریب اشنا در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 7:35 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
آبان 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
طراح قالب
POWERED BY